امروز نمیخواستم اپ کنم. ولی نی نی اینقد شیرین کاری کرد که حیفم اومد ننویسم.
همین چن دقیقه پیش داشتم وب گردی میکردم و اتفاقا داشتم وبلاگ یادداشتهایی برای پسرم ایلیارو میخوندم وکلی رفته بودم تو حس که یهو دیدم پنجره هایی که باز کرده بودم دارن یکی یکی از رو صفحه کامپیوتر ناپدید میشن.من اینطوری .یهو نیگا کردم دیدم نی نی کنارم وایساده.فهمیدم که دوباره ایشون طی یه عملیات کاملا حرفه ای و مخفیانه به کامی حمله کرده و اونو خاموش فرمودن.حالا من عصبانی دارم میگم چرا اینکارو کردی .نینی اینطوری برگشته میگه لالا بخوام/روی ب ضمه بذارید/.که البته منظورش همون می میه.من .بعد نی نی سرشو همچین مظلومانه گذلشته روی پایه من هی صداهای مظلوم نمایانه از خودش در میاره مثل هوووووووووووم.اااااااااااااااااااههههههه.ویه صداهایی هم مثل بچه گربه.من .من بعد از یک دقیقه .من بعد از دو دقیقه .من درونی /دچار عذاب وجدان/ .بعد نی نی سرشو بلند کرده میگه /دوباره با همون مظلومیت/ بخلش/یعنی بغلم کن/.منم دیگه طاقت نیاوردم بیشتر از این باهاش بد اخلاقی کنم.بغلش کردم.اونم سرشو گذاشت رو سینم.بعد هی سرش. بلند میکرد بهم لبخند میزد میگفت خاموش شده/یه چیزی بین خموس وخاموش البته/.و به کامی اشاره میکرد.
دیگه خلاصه بعد از کلی منت کشی و لالا دادن به نی نی خوشحال و خندان از بغل من پایین اومد و رفت دنبال بازی خودش .منم با خیال راحت نشستم پای کامپیوتر ودوباره روشنش کردم و برگشتم که وبلاگارو بخونم ...
بعد از چن دقیقه...
نی نی
من
|